یاد اونروزا که واسمون یه ذره دل مونده بود بخیر
لطفا در مورد این پست نظر بدید
تو چشام اشکی نمونده
تو دلم حرفی ندارم
دیگه وقت رفتنمه
سفر دور و درازه
انتظار روز برفی
تو دلم داغ زده سرما
انتظار آفتاب گرم
تو دلم یخ زده اما
برف و بوران ، ابر و بارون
چیکه چیکه توی ناودون
روز ابری، روز سرما
انتظار روز برفی
الان که دارم این پست رو مینویسم داره اولین برف سال 88 میباره !
نمیدونم چرا این چند وقت همش داره این قصه عشق و عاشقی واسه اطرافیانم پیش میاد .
هر روز یکی از این قضیه میناله . یه روز "م" زنگ زد و گفت که دوستش بهش خیانت کرده . امروز یکی از دوستام میگفت که "ا" که از دوست دخترش خواستگاری کرده و همه اونا رو نامزد میدونن به دوست دخترش زنگ زده و گفته که ازدواج رو بی خیال شده و میخواد که همین رابطه رو داشته باشن ، دختره رو امروز دیدم شده مثل مرده متحرک .
17 آذر سال پیش که دندون عاشقی رو کندم دیگه این چیزا واسم یه معنی دیگه داره . با اینکه هر روز مامان و خونواده گیر میدن که باید زن بگیری نمیدونم چرا دیگه نمیتونم به شخص خاصی فکر کنم . الان که فکره قبلنا رو میکنم کلی به خودم و رفتارام خندم میگیره !!
"من عاشقشم !" "من میخوامش و این آخرین عشقمه !" .....
البته مبادا فکر کنین که آدم بی احساسی هستم یا شدم ! نه! هنوز احساس دارم ولی میخوام برای چیزی یا کسی و به شکلی خرجش کنم که هیچوقت حسرتش رو نخورم .
دیگه اصلا عشق واسم قابل درک نیست و هیچ نمی فهمش . نمیفهمه اینکه کسی میگه من عاشقتم یعنی چی ؟ یا اصلا این عشق به چه درد میخوره ؟
در ضمن هیچ چیزه خوبی ازش واسم نمونده ، یعنی الان که نیگاه میکنم هیچ چیزی بجز تجربه از انواع رابطه های بی حاصل واسم نمونده .
از الان به بعد میخوام رابطه م رو در حد یه رابطه دوستیه بدون وابستگی و دلبستگی نگه دارم .
میخوام دیگه واسم مهم نباشه که طرفم یه دفعه بذاره و بره . میدونید نمیخوام کلاهی که دوبار سرم رفت بازم سرم بره ، البته اینم بگم که از نظر من ، اینکه عشق توی رابطه ها نباشه واسه دخترو پسر فرقی نمیکنه . من با 24 سال عمر و دو تا تجربه تلخ به همه خانمها این توصیه رو میکنم که هیچوقت به کسی دل نبندن.
چند شب پیش که داشتم با "م" راجع به قضیه ای که واسش پیش اومده صحبت میکردم و بهش این حرفارو زدم میگفت که آخه چرا؟ پس تکلیف محبت و عشق و انتظار عاشق از معشوق چی میشه ؟
منم با چند تا مثال بهش توضیح دادم که هیچ کسی رو تا این حد نمیشه شناخت که ازش انتظار معرفت داشت . خوب هرچی نباشه کلی از این آدما رو دور و اطرافمون میبینیم ، میبینیم که چطور با کماله بی معرفتی روی همه چیزا پا میذارن .
بعد کلی ناله کرد و گفت که چطور میشه از دیگران انتظار نداشت ؟
باید قبول کنیم که هرکسی سیستم فکری و منطق خودش رو واسه تصمیم گرفتن و برخورد با اطرافیان و مسائل داره !
اگر ایکس ، ایگرگ رو ول کرد و رفت پس ایکس بده و از آدم بد نمیشه انتظار خوبی داشت ، ولی چون ایگرگ بدی ایکس رو ندیده بوده و فکر میکرده خوبه از اون انتظار داشته ولی حالا که میدونه اون بده انتظار داشتن از اون ابلهانست!
من فکر میکنم خارجی ها یا کسانی که حیوون خونگیشون همدمشونه کاملا حق دارن !
"من خودم مایلم بجای انتخاب همدمی که بخواد واسه نفع خودش باهاش باشم، حیوون خونگی داشته باشم"اگه شما یه حیوون خونگی داشته باشید و تموم وقت آزادتون رو براش بذارید ، کلی پول خرجش کنید و حتی دل بهش ببندید ، و اون فرار کنه مطمئنا اونقدر دلتون نمیسوزه ! خب اگه یه ذره آدم منطقی باشید میدونید که اون حیوونه و یه امر عادی زندگیش رو انجام داده و ازش انتظار نمیره که اونم به شما دل ببنده ....
خب اکثر این انسان های لعنتی از هزار تا از این حیوونا حیوون ترن !
یه نفر میگفت که اگر قرار باشه ما هر کسی رو اونطور که میخواهیم ، تغییر بدیم دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه . پس ما باید آدما رو اونجور که هستن قبول کنیم .
وای چقدر فک زدم !!!!
دلم میخواد هرکسی که این پست رو خوند راجع به تجربهاش و این پست نظر بده !
میخوام بدونم این مطلب رو قبول دارید ، اگر نه . چرا ؟